ساعت 7:36 صبحه که ابتدا کردم به نوشتن.. میدونین یجورایی افتضاحی حالم بده.. دلم برا ماه زندگیم تنگ شده.. شده یکی بیاد تو زندگیتون..یه فرشته؟؟یکی که فقط بهت خوبی کنه و قدرشو ندونی؟؟ دلم میخواست باهاش بمونم دلم میخواست الان بود..ولی نمیتونم..از تغییر میترسم..بخاطر اینکه باهاش باشم باید از خیلی چیزا بگذرمو این منو میترسونه.. چیزایی که ... هوف..کارم شده هرشب تا صبح بیدار موندنو به اسمون زل زدن.. اینسری یچیزایی ازش فهمیدم ک باورم نمیشد..
برچسب:
نویسنده: نیکا صفری
قرار بود اینجا بنویسم..از همه چی..ولی بعضی اوقات انقد اتفاقات زیاد میشه دیگه ادم حال خودشم نداره چه بخواد بنویسه.. میخوام جدا شم..از اونی که 2سال باهاش بودم..از اونی که عاشقش بودم.. سخته..ولی ممکنه.. میدونین..میبینم بحث جدایی میکشم وسط اذیت میشه ها ولی خودم دارم بیشتر بگا میرم..:) خندم میگیره..چقد مساعل برگشت..چقد اوضاع عوض شد... ماه زندگیم برگشت..فهمیدم هرچی شنیدم دروغ بود..بهم خیانت نکرد.. فهمیدم همون فرسته ای که فک میکردم بود..
برچسب:
نویسنده: نیکا صفری
برچسب:
نویسنده: نیکا صفری
برچسب:
نویسنده: نیکا صفری